تبليغاتX
مراقبه - نوزدهم شهریور ماه سال یکهزارو سیصدو شصت و دو...

از وقتی یادم میاد،با هم دوست بودیم.یک دبستان،یک مدرسه راهنمایی و یک دبیرستان.یادش بخیر...

من دانشگاه رفتم و اون رفت سراغ نقاشی.تابلوهای زیبایی داره که نمی شه براشون قیمت گذاشت.

اون شهریوری بود ومن خردادی.تا 10 سالگی با هم جشن تولد می گرفتیم،اون موقع فکر می کردم

روز تولدم بهترین روز ایام زندگیمه!!اما سال بعدش بهمون گفتن دیگه بزرگ شدین وجشن مال کوچیک ترهاست.

اما ما هر سال برای هم یادگاری می گرفتیم.امسال با خانوادش رفتن مسافرت و کادوی تولد منو زودتر بهم داد.

اما من بازش نکردم تا روز تولدم!(چون همیشه وقتی به من یادگاری می داد می گفت هر آرزویی که داشته باشی

روز تولدت برآورده می شه!و همیشه آرزوهای من برآورده می شدن،حتی اگه ابلهانه و احمقانه بودند...)

روز بعد از سفرشون خبر آوردن که با ماشین توی جاده تصادف کردن و همگی.................................................

روز تولدم کادوشو باز کردم اما آرزوم برآورده نشد.بهم یه" دفترچه سفید"داده بود.اولش هم نوشته بود:

هیچی توی این دفتر ننوشتم و تو هم ننویس تا یادت باشه و یادم باشه که دوستی واقعی خیلی پاکه.....

امسال آرزو کردم کاش پیشم بود،اما...

امروزم روز تولدشه.دلم هواشو کرده خیلی زیاد.دیگه کسی نیست تا براش دردودل کنم.

یه آرزو براش دارم اونم اینکه روحش شاد باشه....آمین

 

+ نوشته شده توسط شراره در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 12:42 بعد از ظهر |