تبليغاتX
مراقبه - قصه...!

قصه،قصه ی تنهایی است وترس...ترسی ابدی،ترسی زنانه،مباد تنها بمانم.مباد هرگز لذت دوست داشتنی

ودوست داشته شدن را نچشم...آنچه او تجربه کرد،نه عشقی راستین،نه احساسی غرور آفرین که بتوان آن

را فریاد کرد و در حریم امن آن آشیان ساخت.بل فرو رفتن در دامچاله ی احساسی تندوگنگ و شاید همراه

با شرمساری است؛دست بردن به کاسه ی دیگری و دزدیدن چیزی که سهمش نبود.

آیا به راستی این عشق بودیا او با نیازی عنان گسسته به ان نام عشق داد تا سرانجام با فریب بزرگ روبرو

شده و وانهاده و وامانده فریاد بر آورد:نه!نه!این،آن نبود که می خواستم...

پی نوشت:گاهی به گذشته نقب می زنم،در خاطراتم می آیی و می روی.شاید این پرسشی است که همه

باید از خود بپرسیم که:"این بود زندگی؟؟...."عیدت مبارک باز هم بهار شد....

+ نوشته شده توسط شراره در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 8:20 قبل از ظهر |