قصه،قصه ی تنهایی است وترس...ترسی ابدی،ترسی زنانه،مباد تنها بمانم.مباد هرگز لذت دوست داشتنی
ودوست داشته شدن را نچشم...آنچه او تجربه کرد،نه عشقی راستین،نه احساسی غرور آفرین که بتوان آن
را فریاد کرد و در حریم امن آن آشیان ساخت.بل فرو رفتن در دامچاله ی احساسی تندوگنگ و شاید همراه
با شرمساری است؛دست بردن به کاسه ی دیگری و دزدیدن چیزی که سهمش نبود.
آیا به راستی این عشق بودیا او با نیازی عنان گسسته به ان نام عشق داد تا سرانجام با فریب بزرگ روبرو
شده و وانهاده و وامانده فریاد بر آورد:نه!نه!این،آن نبود که می خواستم...
پی نوشت:گاهی به گذشته نقب می زنم،در خاطراتم می آیی و می روی.شاید این پرسشی است که همه
باید از خود بپرسیم که:"این بود زندگی؟؟...."عیدت مبارک باز هم بهار شد....
+ نوشته شده توسط شراره در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت
8:20 قبل از ظهر |

