تو را دوست نمی دارم،گر چه در نظر گلی آیی یا یاقوت سرخی
یا میخکی،که آتش آنها را به کشتن خواهد داد.
تو را دوست می دارم،همچو تاریکی که دوست داشتنی است.
من
حقیقت تو را دوست می دارم.
اگر گیاهی باشی که هیچگاه شکوفه نداده است
باز دوستت می دارم
وعشقی را که از تو در قلبم زندگی می کند
دوستت دارم بی آنکه بدانم چرا؟...
یا چه زمانی-در کجا؟
تو را بی غرور و خودخواهی تو را اشکارا دوست دارم
..............
ما به هم نزدیکیم
به قدری نزدیک که دستان تو بر سینه ام
همان دستان من است
به قدری که بستن چشمان تو
همان به خواب رفتن من است...
"پابلو نرودا"
+ نوشته شده توسط شراره در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت
9:35 بعد از ظهر |

