ورقی باز کن.یک روی تو و روی ديگر يار.ان روی که سوی تو بود خواندی روی سوی يارببايد خواند...
|
ورقی باز کن.یک روی تو و روی ديگر يار.ان روی که سوی تو بود خواندی روی سوی يارببايد خواند... + نوشته شده توسط شراره در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت
7:1 بعد از ظهر |
و ستاره ای پرشتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد...
+ نوشته شده توسط شراره در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت
7:5 قبل از ظهر |
در شبی سرد شبی خاموش شبی همچون سکوت های دیگرم او امد... به سان روح آب. آرام و روان.... در سینه اش دو ماهی ودر دستش آیینه ای تا در برابر آیینه درونم بگذارد تا شاید"ابدیتی از من بسازد" نرم در وجودم رخنه کرد.رفت ورفت ورفت...به عمق جانم رسید! به سان خزه ای به هم پیچیده بود و مرا نیز در میان خود می گرفت از گیسوان خیسش بوی سرد و خشک خزه به مشامم رسید. چه قریب نا آشنایی است!... و آنگاه من ازآستان یاس بانگ بر کشیدم: "آه.ای یقین یافته بازت نمی نهم!..." + نوشته شده توسط شراره در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت
7:12 قبل از ظهر |
عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده است ودر اوج ایثار به قساوت "دکتر شریعتی" + نوشته شده توسط شراره در جمعه پنجم اسفند 1384 و ساعت
8:48 قبل از ظهر |
....زیباترین لبخند لبخند بعد از گریه است + نوشته شده توسط شراره در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت
10:39 بعد از ظهر |
|
|