|
ابهای سکوت
|
ورقی باز کن.یک روی تو و روی ديگر يار.ان روی که سوی تو بود خواندی روی سوی يارببايد خواند...
و
ستاره ای پرشتاب
در
گذرگاهی مایوس
بر
مداری جاودانه
می گردد...
در شبی سرد شبی خاموش شبی همچون سکوت های دیگرم
او امد...
به سان روح آب. آرام و روان....
در سینه اش دو ماهی ودر دستش آیینه ای تا در برابر آیینه
درونم بگذارد تا شاید"ابدیتی از من بسازد"
نرم در وجودم رخنه کرد.رفت ورفت ورفت...به عمق جانم رسید!
به سان خزه ای به هم پیچیده بود و مرا نیز در میان خود می گرفت
از گیسوان خیسش بوی سرد و خشک خزه به مشامم رسید.
چه قریب نا آشنایی است!...
و آنگاه من ازآستان یاس بانگ بر کشیدم:
"آه.ای یقین یافته بازت نمی نهم!..."
عشق در اوج اخلاصش
به ایثار رسیده است
ودر اوج ایثار به قساوت
"دکتر شریعتی"
....زیباترین لبخند لبخند بعد از گریه است