تبليغاتX
مراقبه

...نزدیک غروب است.هنوز هنکامه اذان نرسیده است

 

دلم گرفته است.می خواهم کمی دردودل کنم.

 

همه ما برای رسيدن لحظاتی خاص لحظه شماری می کنیم

 

چرا که برایمان مهم است چه اتفاقی می افتد!

 

این بار برای من نیز این گونه است...

 

به دوستی که خاطرش تا ابد برایم بسیار عزیزاست قولی داده ام.

 

قول داده ام تا در ازمونی موفق شوم.با وجود تمام سختی هایم همه

 

توان و تلاشم رایا نه بهتر بگویم همه جانم رامعطوف بر این عهد کردم

 

وقبل از ان ابتدا توکل کردم.توکل کردم بر "او"که ارامش بخش جانم باشد

 

واز "او"طلب صبر کردم تا بی تاب نباشم.شب های سختی بر من گذشته

 

بین من و "او"....

 

هر چند که جسمم بنای ناسازگاری کذاشته.اما هنوز هستم...

 

هستم تا با کمک"او"به اخرین قولم عمل کنم.برایم دعا کنید تاخواسته اش را

 

عملی سازم....

 

 

"حی علی الفلاح..."صدای اذان را می شنوم.می گویند وقت غروب برای

 

دعا کردن خوب است.

 

بار الها!روشنایی دنیا از خود دنیا بر نمی اید.بلکه از اتش گرفتن قلبهای

 

ناب پدیدار می شود.اتش عشق را در دلهامان خاکستر مساز.

                                                                             امین...

+ نوشته شده توسط شراره در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 6:43 بعد از ظهر |

درس محبت

 

آه اي دل غمگين، كـه به اين روز فكندت؟!

فريـاد كـه از يـاد برفت  آن هـمه پندت

اي مرغـك سرگشـته، كداميـن هوس‌آموز

بي‌ بال و پَرَت ديد و چنيـن بست به بندت؟

اي آهـوي تنهـاي گـريـزانِ پـريشـان

خون مي‌چكـد  از حلقـه‌ي پيچان كمندت

اي جـام بـه هـم ريختـه،  صد بار نگفتم:

بـا سنـگـدلان  يـار مشـو مي‌شكننـدت

آه، اي  دلِ آزرده، دريـن هستـي كـوتـاه

آتـش بـه سـرم مـي‌رود، از آه بلنـدت

جـان در صدف شعر، گُهر كردي و گفتـي

صـاحب‌نظراننـد، پشـيـزي بِـخـرندت

ارزان‌تـرت از هيـچ گـرفتنـد و گذشتنـد

امـروز ندانـم كه فـروشنـد به چنـدت؟

جـان دادي و درسي به جهـان يـاد گرفتي

ارزان‌تـر از ايـن، درس محبـت ندهنـدت!

 

فريدون مشيري

 

+ نوشته شده توسط شراره در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 7:49 قبل از ظهر |

ديگر برای ديدن او نيست بي گمان

 

کاين راه صعب راهمه شب بر خود

 

هموار مي کنم.

 

او مرده است

 

او مرده است در من و ديگر وجود او

 

از ياد رفته است.

 

در من تمام ان همه شب ها و روزها

 

بر باد رفته است.

 

اينک

 

من با عصای پيری خود در دست

 

بر جان خود تمامي اين راه سخت را

 

هموار مي کنم

 

اما برای دیدن او؟!

                        -هرگز

 

من از مزارعهدجوانی خويش

 

ديدارمي کنم.

 

رفتم.

 

ديدم.

 

سيماب صبحگاهي

 

از سربلند ترين کوهها

 

                            فرو

 

                            مي

                                 ریخت....

                                                       "حميد مصدق"

+ نوشته شده توسط شراره در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 6:28 بعد از ظهر |

.....و ان گاه افتابگرداني از گوشه ای طلوع کرد و به میان ما سرک

 

کشيدو ما هیچ ندانستیم امدنش از کدامین سو بود.می ديدمش که هر روز

 

از سحر گاهان یک جا می نشيندو بالا امدن خورشيد را نظاره می کند

 

و تا شام گاهان همچنان روی بر او نگه می داردو با او می گردد.

 

به راستی چرا؟در پس این شیدايی چه سری است که تنها اوست که

 

نامش را از افتاب عالم تاب الهام می گيرد؟

 

+ نوشته شده توسط شراره در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 2:19 بعد از ظهر |
مدتهاست که من بازیگر صحنه زندگی خویشم!

و اکنون می خواهم تماشا چی باشم.بی انکه در اجرا دخالتی کنم!

می خواهم تا پایان نظاره گر باشم

هنگام تماشا سکوت نوعی هنر می باشدو من با ان انس گرفته ام

کسی چه می داند!پایانش چه خواهد شد؟

نمایش اغاز شده.لطفا سکوت را رعایت کنید!

+ نوشته شده توسط شراره در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 5:49 بعد از ظهر |

تخیل-قیچی ذهن-کارگاه ادمی است.یعنی انسان در ان جا رویدادهای

 

زندگی خود را می برد ومی دوزد.هشیاری برتر حیطه الهام است و

 

شهودومکاشفه و اشراق.

 

شهود یعنی گواهی دل.یعنی همان که ضمن صحبت می گوییم"به دلم

 

افتاده....."

 

و هر رنجی زاییده نافرمانی از شهود است.

 

هشیاری برتر عرصه ارمان هایی است در منتهای کمال.

 

نابغه بزرگ اندیشه های خود را از این عرصه می ستاند.

 

"جایی که رویا نیست قوم گردنکش می شوند:زبور مقدس"

+ نوشته شده توسط شراره در جمعه چهاردهم بهمن 1384 و ساعت 7:11 قبل از ظهر |

السلام علیک یا حسین تشنه لب....

 

گفتم که بود.گفت:یار .گفتم چه گفت.گفت قرار

 

گفتم چه زد.گفتا شراب.گفتم بمان.نشنیدورفت

 

شامگاهان سراغازماهی بس مبارک وسراسر

 

مظلومیت ومعصومیت است....

 

انهایی که میشناسند این حال و هوا را

 

غربتی عظیم اما سرشار از شناخت را

 

میشناسند.

 

مانده تنها حسین و سویش بی امان سنگ میبارد

 

نیزه میاید

 

نگاهش گاه به سوی خیمه هاست و گاه سوی علقمه

 

امیر سپاه تنهاست و صف به صف سوی او لشگر

 

کوفیانند...وای بر شما وای.که را دوره کرده اید؟؟

 

خیزو جامه مشکین بر تن کن.روزگار ماتم شد

 

دور عاشقان امد.نوبت محرم شد.رو به سوی دریا کن

 

ساحلی فراهم شد

 

گریه کن گلاب افشان.گل به خاک می افتد

 

باده مهرگان امد.قامت علی خم شد

 

بادا که این ماه خون و پرچم دارش پسر زهرا

 

شفیع خوبی برایمان باشد و با توسل به حادثه کربلا

 

ارزوهایمان شکفته شود

 

امین...

 

یا علی

 

 

+ نوشته شده توسط شراره در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 7:29 قبل از ظهر |

تو می ایی و میروی....!

 

تو می ایی و می روی.هنگام غیبت تو دستی از جلوی چشمانم عبور

 

می کند.مانند ان که می خواهد انها را ببندد.دستی از گوشت و اتش

 

اهسته عبور می کند.بندرت حرکت می کند با پلکهایم مماس می شود

 

و لحظهای روشنی روز را تاریک می کند:به ان جایی که می نگرم نه

 

اسمان است نه زمین جنبنده.هیچ چیز نیست.ان دورترها عشق را باز

 

میابم که دیگر نیست.ولی دورترها نا اندیشیدنی است به انجا می نگرم

 

و هیچ نمی بینم.زیرا در چیزی که می بینم دیگر نا دیدنی وجود ندارد

 

فقط با توست که من می بینم و تنها به تو می اندیشم:تو به زمینی ها

 

ظریف ترین امتیاز خویش را الهام می کنی و به خدا روشن ترین

 

نور خود را...

+ نوشته شده توسط شراره در شنبه هشتم بهمن 1384 و ساعت 7:38 قبل از ظهر |

راز درونی!

 

مفهوم راز درونی چیست؟ایا در انجاست که فردی ترین اصلی ترین

 

و اسرار امیز ترین جزهر انسانی قرار دارد؟

 

نه چنین نیست!راز همانا عمومی ترین پیش پا افتاده ترین و تکراری

 

ترین موضوع خاص همگان است.جسم و نیاز هایش بیماری هایش و

 

حالات خاصش.

 

اگر ابعاد خصوصی زندگی را از سرشرم و حیا پنهان می کنیم برای

 

ان نیست که انها بسیار شخصی اند بلکه بر عکس برای ان است که

 

انها به گونه ای ترحم انگیز در نهایت غیر شخصی اند!

+ نوشته شده توسط شراره در شنبه هشتم بهمن 1384 و ساعت 7:37 قبل از ظهر |

حس عجیب و غریب!

 

به یاد اولین روزی که عاشق شدم....

 

دنیای عشق همان طور پا می گذارد که به یک اب سبز رنگ.ابتدا نه چندان مورد اعتماد و نه هوس انگیز

 

ابی که عمق و سرمایش را نمی دانیم.به هر حال با قلبی مشتاق وارد می شویم اول یک پا و بعد دیگری..

 

اهسته کف اب راه می روم.شیب زیاد تند نیست بعد زیر پایم خالی می شود.

 

دستها را جلو می برم.صورتم از ان خنکی که در انتظارم است پر طراوت می شود.

 

صورت سرشار از ترس و شادی می شودو حالا واقعا کار ساده ای است:شنا می کنم.

 

چه خوشبختی بزرگی در اب سبز رنگ همان احساس را دارم که در بخشی از اسمان.در عشق نوپا

 

همان احساسی را دارم که هنگام عشق واقعی.

 

لذت حیرانی.لذت دیوانگی.لذت انتظارو ناامیدی از انتظار.لذت پایان انتظار

 

  و لذت پشت لذت....

 

صدای برخورد قطرات باران به شیشه.صدای رعد و برق وصدا در پس صدا....

 

 

+ نوشته شده توسط شراره در یکشنبه دوم بهمن 1384 و ساعت 7:36 قبل از ظهر |