زمانی هست که دیگر روز نیست و شب هم نشده.اما رنگ ابی در اسمان هست که رنگی برای خاطره
است رنگی برای مردن.این باز مانده رنگ ابی که به ان باور نداریم.
اخرین نور می رود.کار خود را که روشن کردن چشم ها بوده است به پایان برده و اکنون می رود.
از اسمان برروی درختان و سپس از درختان بر رویزمین می خزد.هنگامی که زمین را لمس می کند
کاملا تاریک و سرد است.نگاه می کنم.تنها در این ساعت است که می توان شروع به دیدن اشیا
کرد.چیزی که لازم است اندکی تاریکی برای خوب دیدن است.چون از اندکی تاریکی و روشنایی
ترکیب شده ایم...
با شب احساسات بزرگ فرود می ایند.انها به درون روح می روند مانند گرگ ها که به درون شهر.
این عطش است که تمام روز مرا نگه می دارد و در ان ساعت ها مرا اندکی می فشرد!
عطش زیبایی.ارامش و شادی...

