|
ابهای سکوت
|
دویدن میکند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته
نشود هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به
دویدن می کند و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی
نمیرد مهم نیست غزال هستی یا شیر با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن.
"آنتونی رابینز"
از وقتی یادم میاد،با هم دوست بودیم.یک دبستان،یک مدرسه راهنمایی و یک دبیرستان.یادش بخیر...
من دانشگاه رفتم و اون رفت سراغ نقاشی.تابلوهای زیبایی داره که نمی شه براشون قیمت گذاشت.
اون شهریوری بود ومن خردادی.تا 10 سالگی با هم جشن تولد می گرفتیم،اون موقع فکر می کردم
روز تولدم بهترین روز ایام زندگیمه!!اما سال بعدش بهمون گفتن دیگه بزرگ شدین وجشن مال کوچیک ترهاست.
اما ما هر سال برای هم یادگاری می گرفتیم.امسال با خانوادش رفتن مسافرت و کادوی تولد منو زودتر بهم داد.
اما من بازش نکردم تا روز تولدم!(چون همیشه وقتی به من یادگاری می داد می گفت هر آرزویی که داشته باشی
روز تولدت برآورده می شه!و همیشه آرزوهای من برآورده می شدن،حتی اگه ابلهانه و احمقانه بودند...)
روز بعد از سفرشون خبر آوردن که با ماشین توی جاده تصادف کردن و همگی.................................................
روز تولدم کادوشو باز کردم اما آرزوم برآورده نشد.بهم یه" دفترچه سفید"داده بود.اولش هم نوشته بود:
هیچی توی این دفتر ننوشتم و تو هم ننویس تا یادت باشه و یادم باشه که دوستی واقعی خیلی پاکه.....
امسال آرزو کردم کاش پیشم بود،اما...
امروزم روز تولدشه.دلم هواشو کرده خیلی زیاد.دیگه کسی نیست تا براش دردودل کنم.
یه آرزو براش دارم اونم اینکه روحش شاد باشه....آمین
گر چه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست
ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست
بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جزآب نیست
زورق آواره!در زیبایی دریا نمان
این هم آغوشی جدا از غفلت گرداب نیست
ما رعیت ها کجا محصول باغستان کجا؟
روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست
ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است
از کمین بیرون مزن،امشب شب مهتاب نیست
در نمازت شعر می خوانی و می رقصی،دریغ!
جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست
گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟
گوهری مانند مرگ اینقدر هم نایاب نیست!...
"فاضل نظری"
هیچ ملتی بی ارزیابی نتواند زیست.اما اگر درپی پاییدن خوش باشد،نباید آنگونه ارزیابی کند که همسایه اش می کند.
بسا چیزها که ملتی نیک می نامیدوملتی دیگر مایه ی سرافکندگیورسوایی می شمرد.هیچ همسایه دیگری را در نیافته است
وروانش همواره از جنون و شرارت همسایه اش در شگفت بوده است!
بر هر فراز هر ملتی لوحی ازنیکی ها آویحته است.هان!این لوح چیرگی های اوست.هان!این بانگ خواست قدرت اوست.
ستودنی نزد او آن است که بر او دشوار می نماید وآنچه را که دشواروناگزیر می نماید،نیک می نامد.
وانچه را که از درون برترین نیاز بر می خیزد،آن کمیاب،آن دشوارترین را،مقدس می شمرد.
چنین گفت زرتشت....
"نیچه"
بپرهیز از تکیه کردن به آرزوها،زیرا آرزو متاع و کالای مردم احمق است.عقل حفظ تجربه هاست
و بهترین تجربه ها چیزی است که پندی به تو دهد.پیش دستی بر فرصت ها کن،پیش از انکه فوت
آن موجب اندوه گردد.چنان نیست که هر طالبی به مقصد برسد و هر غایتی برگردد.
امام علی(ع)
قصه،قصه ی تنهایی است وترس...ترسی ابدی،ترسی زنانه،مباد تنها بمانم.مباد هرگز لذت دوست داشتنی
ودوست داشته شدن را نچشم...آنچه او تجربه کرد،نه عشقی راستین،نه احساسی غرور آفرین که بتوان آن
را فریاد کرد و در حریم امن آن آشیان ساخت.بل فرو رفتن در دامچاله ی احساسی تندوگنگ و شاید همراه
با شرمساری است؛دست بردن به کاسه ی دیگری و دزدیدن چیزی که سهمش نبود.
آیا به راستی این عشق بودیا او با نیازی عنان گسسته به ان نام عشق داد تا سرانجام با فریب بزرگ روبرو
شده و وانهاده و وامانده فریاد بر آورد:نه!نه!این،آن نبود که می خواستم...
پی نوشت:گاهی به گذشته نقب می زنم،در خاطراتم می آیی و می روی.شاید این پرسشی است که همه
باید از خود بپرسیم که:"این بود زندگی؟؟...."عیدت مبارک باز هم بهار شد....
گر خدا بودم ملایک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را از روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در بار گاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را فرو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریاها فرو می ریخت
می گشودم بند ازپای هزاران اختر تبدار
می فشاندم خون اتش در رگ خاموش جنگل ها
می دریدمپرده های دود را تا در خروش باد
دختر اتش برقصد مست در اغوش جنگلها
می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
خسته ازعمری به روی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار اسمان شب فرو ریزند
بادها را نرم می گفتم که بر شط شب تبدار
زورق سرمست غطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر در حصار جسم ها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملایک را شبی فریاد می کردم
اب کوثر را درون کوره دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده درکف گله پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبز تر دامن برون رانند
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطایی تازه می جستم پناهی را
می گزیدم درپناه تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و درد الود اغوش گناهی را
"فروغ"
تو را نگاه می کنم:چشمانت خلاصه آتشفشان است
همرنگ خاک دیاری که دوستش می دارم!
چال کنج لبانت هلالک جفتی ماه است,با خورشیدی در قفا
که مردمان ساده سرزمین مرا به ولوله وا می دارد.
با انگشت اشاره رو به آسمان
خنده ات باران مروارید است و اخمت
زلزله ای که شهر آرزوهایم را ویران می کند....
"یغما گلرویی"
کلمه عشق،کلمه تیره ای است.در دل من مانند نام کشوری دور طنین می اندازد
که از دوران کودکی شنیده ام.او از چیزی که مرا رها می سازدسخن می گوید.
از چیزی که مرا دچار تشویش می کند سخن می گوید.دور خویش پیچیده؛
درخشان وخالی.مانند صدف هایی است که به گوش می چسبانند تا
صدای بی نهایت را بشنوند....
به روسپیان کهن سال می گویند.وقتی که این کلام پیش از طلوع آدینه به
زمزمه تکرار می شود در گرداب خوی کرده بوسه وخواهش...
یغما گلرویی